نویسنده :
دریا..... - ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩
درست کنار قلبم
انگار یخ زده بودی
کمک نمی کرد به من
گرمای هیچ وجودی
به من سرما می دادی
تا زنده بمونم
تو رخنه کرده بودی
به اعماق درونم
اگرچه باور کردم
تو دیگه زنده نیستی
تو هر نگاه سردی
مقابلم می ایستی
فرشته سرد من
برای من حرف بزن
برای صورت من
نوازش گرم بتن
نویسنده :
دریا..... - ساعت ٧:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
|
|
|
هیچ و باد است جهان؟
گفتی و باور کردی!؟
کاش، یک روز، به اندازه «هیچ»
غم بیهوده نمیخوردی!
کاش، یک لحظه، به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر میبردی!
|
نویسنده :
دریا..... - ساعت ٧:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان،این دانا،این پیغمبر
در تکاپو هایش
چیزی از معجزه آن سو تر!!
ره نبرده ست به اعجاز محبت؟
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
ونمی داند در یک لبخند ,
چه شگفتی هایی پنهان است.
من بر آنم که در این دنیا -
خوب بودن به خدا سهل ترین کارست
و نمی دانم,
که چرا انسان,
تا این حد,
با خوبی
بیگانه ست!
و همین درد مرا سخت میازارد.
زنده یاد فریدون مشیری
نویسنده :
دریا..... - ساعت ٦:۱٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
نویسنده :
دریا..... - ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤
پهناب گوادل کویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
پهناب ِ گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد،
رودباران ِ غرناطه
یکی میگرید
یکی خون میفشاند.
دریغا عشق
که برباد شد!
از برای زورقهای بادبانی
سهویل۱۸ را معبری هست;
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو میکشد.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
گوادل کویر،
برج ِ بلند و
باد
در نارنجستانها.
خنیل و دارو
برجهای کوچک و
مردهگانی
بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق
که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب
میبرد تالابتشی از فریادها را؟
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق
که بر باد شد!
← صفحه بعد